|
هزاران دهـقان بـراي باريــدن بـاران دعـا مي كـردند
غافل از اينكه خدا به فكر كودك دوره گردي بود كه چكمه هايش سوراخ بود

در روزگاري كه مردانش عصا از كور مي دزدند
عجب ديوانه است كه محبت آرزو دارد

چو عاشق میشدم گفتم ربودم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

جملات زيبا خود را به ما بفرستيند
|